ضرب المثل های ناآشنا (1)

ضرب‌المثل

ضرب المثل گونه ای از بیان است که معمولاً تاریخچه و داستانی پندآموز در پس بعضی از آن ها نهفته است. بسیاری از این داستان ها از یاد رفته اند، و پیشینهٔ برخی از امثال بر بعضی از مردم روشن نیست؛ با این حال، در سخن به کار می رود. شکل درست این واژه «مَثَل» است و ضرب در ابتدای آن اضافه است. به عبارتِ دیگر، «ضرب المثل» به معنای مَثَل زدن (به فارسی:داستان زدن) است. شما چه ضرب المثل های جالبی را میشناسید که از داستان پیشین ان هم باخبر باشید؟

در این مقاله با ما همراه باشید تا با ضرب المثل هایی کمتر شنیده شده آشنا شوید.

 ضرب المثل ﺑﺎﺭ ﺍﻻﻍ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮﺩﺍﺭﻧﺪ، ﭘﺎﻻﻧﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﻧﻤﯽﺭﺳﺎﻧﺪ

کاربرد ضرب المثل:

ﺍﯾﻦ ﺿﺮﺏﺍﻟﻤﺜﻞ ﺭﺍ ﻣﻌﻤﻮﻻً ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﺑﻪﮐﺎﺭ ﻣﯽﺑﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﺗﻦﭘﺮﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﮐﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻋﻬﺪﻩﺷﺎﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﻤﯽﺭﺳﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﻣﺪﺍﻡ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻣﯽﮔﯿﺮﻧﺪ. ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺩﯾﮕﺮ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻥﻫﺎ ﺍﻣﺘﯿﺎﺯﺍﺗﯽ ﻫﻢ ﺩﺍﺩﻩ ﻣﯽﺷﻮﺩ، ﺁﻥﺍﻣﺘﯿﺎﺯﺍﺕ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺑﯿﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﺯ ﺷﺎﻧﻪ ﺧﺎﻟﯽ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺖﻫﺎﯾﺸﺎﻥ .

داستان ضرب المثل:

ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﻫﯿﺰﻡﺷﮑﻨﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻻﻍ ﻭ ﺷﺘﺮﯼ ﺩﺍﺷﺖ. وی ﺍﺯ ﺁﻥﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻤﻞ ﺑﺎﺭ ﻫﯿﺰﻣﺶ ﮐﻤﮏ ﻣﯽﮔﺮﻓﺖ. ﻫﯿﺰﻡﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﺭ ﺁﻥﻫﺎ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﻣﯽﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﻫﯿﺰﻡﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ. ﺭﻭﺯﯼ ﻃﺒﻖ ﻣﻌﻤﻮﻝ ﻫﯿﺰﻡﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺩﻭﺵ ﺍﻻﻍ ﻭ ﺷﺘﺮ ﺳﻮﺍﺭ ﮐﺮﺩ. سپس ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺷﻬﺮ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.

ضرب المثل ﺑﺎﺭ ﺍﻻﻍ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮﺩﺍﺭﻧﺪ، ﭘﺎﻻﻧﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﻧﻤﯽﺭﺳﺎﻧﺪ

ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻧﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻻﻍ ﺑﻨﺎ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺑﻪ ﻧﺎﺳﺎﺯﮔﺎﺭﯼ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺯﺩ. ﻫﯿﺰﻡﺷﮑﻦ ﮐﻪ ﺩﯾﺪ ﺍﻻﻍ ﺗﻮﺍﻥ ﺣﻤﻞ ﻫﯿﺰﻡﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﺍﺯ ﺑﺎﺭ ﺍﻭ ﮐﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺮ ﺩﻭﺵ ﺷﺘﺮ ﮔﺬﺍﺷﺖ.

بخوانید
بهترین مراکز گردشگری مالزی

ضرب المثل آب ها از آسیاب افتادن

معنی ضرب المثل:

– در زمانی بکار می‌رود که غائله (چنانکه انتظار می‌رفت) ختم شود و آرامش برقرار گردد.

– معمولاً (از قبل) انتظار ختم مسئله هست فقط دیر یا زود آن مشخص نیست؛ یعنی معلوم نیست که کی آبها از آسیاب می‌افتند.

داستان ضرب المثل:

آسیاب آبی، معمولاً توربینی داشت که خارج از کارخانه نصب بود و بوسیله آب می‌چرخید. بسته به موقعیت مکانی آسیاب و میزان تسلط آب، ممکن بود آب جوی یا رود از زیر توربین بگذرد، یا آنکه از بالا روی آن بریزد و آنرا بچرخش در آورد. و آن توربین توسط شافتی، چرخش را به سنگ آسیاب منتقل می‌ساخت و سنگ می‌چرخید.

ناگفته نماند که هر آسیابی دو سنگ داشت، یکی سنگ زیرین (که ثابت بود) و دوم سنگ زبرین که روی سنگ زیرین می‌چرخید و گندم را آرد می‌کرد. بنابراین، تمامی فشارها به سنگ زیرین وارد می‌آمد، لذا می‌بایستی از جنسی سخت‌تر از سنگ زبرین تهیه می‌شد.

آب از آسیاب افتادن

یعنی مرد باید مانند سنگ زیرین آسیاب سخت باشد. وی باید بتواند در برابر فشارها، تنگناها و دشواری های زندگی تاب بیاورد. در هرصورت تا وقتی آب در آن جوی جریان داشت، آسیاب نیز برقرار بود. هرگاه از چرخش باز می‌ماند، آسیابان می‌گفت «آب از آسیاب افتاد» و این لفظ، از تکیه کلام آسیابانان بجای مانده است.

 آن ریشی که گرو می گیرند این نیست

کاربرد ضرب المثل:

این مثل در مورد افرادی به کار می‏رود که اعتبار و حیثیتی ندارند. ولی برای انجام در خواستشان، می‏خواهند ریش گرو بگذارند!

بخوانید
آنچه درباره ی بازی گروهی مافیا باید بدانید

داستان ضرب المثل:

مرد سرشناسی نیاز به پول پیدا کرد و برای پول قرض کردن پیش تاجری رفت. چون هیچ گونه ودیعه ای پیدا نداشت که نزد او بگذارد، تاجر به او گفت: ریش گرو بگذار. مرد پس از ناراحتی زیاد شانه به دست گرفت و با احتیاط تمام به شانه زدن ریش پرداخت. تا توانست تاری از آن را به دست آورد و آن را در کاغذ پیچیده و به مرد تاجر داد. 

آن ریشی که گرو می‌گذارند این نیست

مردی از این جریان با خبر شد و به طمع گرفتن پول، پیش تاجر رفت و درخواست وام با گرویی ریش کرد. سپس با دست مقداری از ریشش را کند و جلوی تاجر گذاشت.  مرد تاجر پس از شنیدن حرفهای مرد طمع کار، درخواست او را رد کرد. به او گفت: آن ریشی را که گرو می گذارند این ریش نیست.

ضرب المثل حرفهای بند تنبونی

در زمان امیر کبیر هرج و مرج در بازار به حدی بود که که هر کس در مغازه اش از همه نوع جنسی می فروخت. به دستور امیر کبیر هر کسی ملزم به فروش اجناس هم نوع با یکدیگر شد. مثلا پارچه فروش فقط پارچه، کوزه گر فقط کوزه و همه به همین شکل.

حرفهای بند تنبونی

پس از مدتی به امیر کبیر خبر دادند شخصی به همراه توتون و تنباکو، بند تنبان، هم می فروشد. امیر کبیر دستور داد او را حاضر کردند و از او دلیل کارش را پرسیدند. آن شخص در جواب گفت: کسی که تنباکو از من می خرد ممکن است هنگام استعمال به سرفه بیافتد و در اثر این سرفه بند تنبانش پاره شود. لذا من بند تنبان را به همراه تنباکو می فروشم. از آن زمان کار و حرف بی ربط را به حرفهای بند تنبونی مثال می زنند.

بخوانید
اصطلاح های رایج مافیا چیست؟

ضرب المثل نادر هم رفت و برنگشت

مورد استفاده:
در مورد افرادی كه خیلی به خودشان و توانایی‌هایشان اطمینان دارند به كار می‌رود.

داستان ضرب المثل:

در حدود چند صد سال پیش سلسله‌ای به نام افشاریه در ایران حكومت می‌كردند. این سلسله نامش را از بنیانگذار خود نادرشاه افشار گرفته بود. نادر فرمانده‌ی سپاهیان شرق ایران بود كه كم كم از خراسان شروع به كشورگشایی كرد و توانست بعد از سلسله‌ی صفویان یك دولت متحد اسلامی قوی در ایران پایه گذاری كند و تا مدتی امنیت را به ایرانیان بازگرداند. نادر بعد از همراه ساختن ایرانیان با خودش با همسایگان شرقی‌اش وارد جنگ شد و توانست كشور هند را تصرف كند.

در پی این جنگ ثروت بی‌نظیری در قالب طلا و الماس وارد ایران شد. این جنگ‌های طولانی و پیروزی‌های پی در پی در طول سال‌ها باعث غرور و خودبزرگ‌بینی نادر شد. او كم كم دچار سوءظن به اطرافیان و نزدیكانش شد. نادر فكر می‌كرد همه می‌خواهند او را از بین ببرند. از این جهت روز به روز ظلم و ستم بیشتری به مردم روا می‌داشت و آنها را بیشتر اذیت می‌كرد و بیشتر از قبل باعث نارضایتی مردم از خودش می‌شد.

نادر با سپاهیانش به قصد غرب ایران راهی شدند و به سرعت حركت كردند و تا شب به شهر قوچان رسیدند همه خسته بودند و نیاز به استراحت داشتند. نادرشاه دستور توقف و استراحت سپاه را داد. آن شب یكی از فرماندهان سپاه نادرشاه با فرزند او بحثی كرد و او را مغلوب ساخت كه به مزاق نادر خوش نیامد. نادر گفت: باشه فردا صبح به حساب هر دوی شما می‌رسم. فرمانده كه می‌دانست نادر چگونه به حسابش خواهد رسید و مطمئناً او را می‌كشد. وقتی نادر در چادرش به خواب رفت. آهسته آهسته وارد چادرش شد و با یك ضربه شمشیر او را به قتل رساند، درواقع در پایان نادر رفت و برنگشت.

بخوانید
همه چیز درباره ی متاورس

ضرب المثل كاه بده، كالا بده، یك قاز و نیم بالا بده

مورد استفاده: كنایه از توقع بیش از حد دیگران از آدم

داستان ضرب المثل:

روزی روزگاری، مرد تاجری كه معمولاً كالاهایی را در داخل كشور می‌خرید و به خارج از كشور می‌برد و آن طرف مرزها به چند برابر قیمت می‌فروخت. تاجر بعد از چند بار رفت و آمد با یكی از مأموران گمرك دوست شد. هر بار كه كالایی را می‌خواست از مرز رد كند رشوه‌ای به مأمور گمرك می‌داد. سپس بدون پرداخت كمترین حق گمركی به راحتی كالایش را از مرز رد می‌كرد.

یكبار كه تاجر مانند همیشه كالایی را خریده بود تا از مرز عبور دهد وقتی به گمرك رسید دید دوست عزیزش آنجا نیست. با خود گفت با این مرد هم از در دوستی وارد می‌شوم و هر جور شده كالاهایم را بدون پرداخت حق گمركی از آنجا رد می‌كنم.

كاه بده، كالا بده، یك قاز و نیم بالا بده

مرد تاجر وقتی خوب به گمرك نزدیك شد، از اسبش پیاده شد و طبق برنامه ریزی كه كرده بود با روی خوش به طرف مأمور گمرك رفت و گفت: سلام عموجان خسته نباشی. این اسبی كه اینجا به درخت بسته شده اسب شما است؟ مأمور گمرك جواب سلامش را داد و گفت: بله آن اسب من هست.

مرد تاجر برای اینكه خودش را نشان دهد اسبش را كنار اسب مأمور گمرك بست و مقداری كاه و علوفه كه خریده بود جلوی هر دو اسب ریخت و دوباره به طرف مأمور گمرك برگشت…

ادامه در مقاله دوم ضرب المثل های نا آشنا(1)


دیگر ضرب المثل های شیرین فارسی را در ضرب المثل های ناآشنا (2) بخوانید.

بخوانید
ضرب المثل های ناآشنا (2)

سخن پایانی

ضرب المثل ها دریایی از داستان ها و تجربه ها و افسانه ها هستند. گاه می توان با گفتن یک ضرب المثل تمام منظور خود را به کسی رساند. بسیاری از ما تنها با تعداد محدودی از ضرب المثل های گنجینه فارسی آشنا هستیم. چه خوب است که بیشتر با آن ها و حکایت عقبشان آشنا شویم. شما هم نظرات و تجربیات خود را در کامنت بنویسید.

اگر این مطلب برای شما مفید بود آن را با دوستان خود نیز به اشتراک بگذارید:

https://rb.gy/6ca39fhttps://bit.ly/3qkvftj
http://iwo.ir/g111fhttps://1ea.ir/cLAebRdA
https://b2n.ir/a57563https://cutt.ly/KTyf5zI

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا